روان خوانی
روباه و کلاغ
يكی بود يكی نبود . در يك روز آفتابی کلاغی يك قالب پنير ديد ، زود آمد و آن رابا نوكش برداشت ،پرواز كرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنيررا بخورد

روباه
كه مواظب كلاغ بود ، پيش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنيررا بدست بياورد .روباه
نزديك درختی كه كلاغ روی آن نشسته بود ، رفت و شروع به تعريف از او كرد به به
چه بال و پر زيبا و خوش رنگی داری، پر و بال هیچ پرنده ای مثل تو نیست .سر و دمت
خیلی قشنگ است . چه پاهای زيبایی داری،ولی حيف كه صدايت خوب نيست اگر
صدای قشنگی داشتی از همه ی پرندگان بهتر بودی .

كلاغ كه با تعريفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كند تا روباه بفهمد كه صدای قشنگی دارد ، ولي پنير از منقـارش افتاد و روبـاه آن را برداشت و فـرار کرد .
كلاغ تازه متوجّه حقّه ی روباه شد ولی ديگر سودی نداشت .

اميدوارم كه شما هيچ وقت گول نخوريد .
منبع : سایت کودکان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ ساعت 17:22 توسط شجاعی اصل
|
زلال تر از آبی احساس و عمیق تر از دریای شوق و اخلاص کجا می توان یافت مگر در دنیای کودکی .صفای این دنیا ،من را به عنوان یک آموزگار و معلم برآن می دارد تا به دنبال راه های چگونگی پرورش این همه ...باشم.