روباه و کلاغ

 

يكی بود يكی نبود . در يك روز آفتابی کلاغی يك قالب پنير ديد ، زود آمد و آن رابا نوكش برداشت ،پرواز كرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنيررا بخورد

روباه كه مواظب كلاغ بود ، پيش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنيررا بدست بياورد .روباه نزديك درختی كه كلاغ روی آن نشسته بود ، رفت و شروع به تعريف از او كرد به به چه بال و پر زيبا و خوش رنگی داری، پر و بال هیچ پرنده ای مثل تو نیست .سر و دمت خیلی قشنگ است . چه پاهای زيبایی داری،‌ولی حيف كه صدايت خوب نيست  اگر صدای قشنگی داشتی از همه ی پرندگان بهتر بودی  .

كلاغ كه با تعريفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كند تا روباه بفهمد كه صدای قشنگی دارد  ، ولي پنير از منقـارش افتاد و  روبـاه آن را برداشت و فـرار کرد .

كلاغ تازه متوجّه حقّه ی روباه شد ولی ديگر سودی نداشت .

اميدوارم كه شما هيچ وقت گول نخوريد . 

منبع : سایت کودکان